

۲۵ آبان سالروز درگذشت شیر ایرانشهر
ماهها از پیشامد پارک می گذشت .زخم های سردار اندکی بهتر شد .پزشکان به او اجازه دادند از جا برخیزد .لاغر و ناتوان شده بود .به کمک دو چوب زیر بغل راه می رفت.کم کم چوبها را زمین گذاشت و با عصا راه می رفت.با همه ی رنجها و شکنجه ها از حال ایران غافل نبود.باز هم در آرزوی خدمت به میهن بود.ایران را می پرستید.میهن او زندگی پر آشوبی را می گذراند.دشمنان داخلی موریانه وار نهال نورس آزادی را می خوردند و دشمنان خارجی آن بر مشروطه ضربه ای هولناک می زدند.
اشراف و مالکان به دنبال فرصتی بودند تا درفش آشوب را بر افرازند.روس و انگلیس دست از زورگویی بر نمی داشتند .آنها پیمان نامه ی محرمانه ی 1907 را همچنان معتبر می دانستند.
سردار ملی می دانست که پایه های آزادی وطنش هنوز استوار نشده است.آرزو داشت که بار دیگر پای به میدان بگذارد.هر پیشامدی که به زیان آزادی ایران روی می داد دشنه ی زهر آلودی بود که بر قلب او فرو می رفت .بیماری او به درازا کشید .هر لحظه بی رمقتر می شد .مرگ شیره ی جان او را می مکید .در شامگاه روز سه شنبه 25 آبان ماه 1293 تن سردار رو به سردی رفت قلب او از حرکت باز ایستاد و دستها و پاهایش به تندی تکان خورد. ستارخان،سردار بزرگ ملت ایران ،قهرمان آزادی و پرچمدار انقلاب مشروطه در سن 48 سالگی در گذشت.این بود خلاصه ای از زندگی راد مردی حماسه آفرین که همه ی وجود و هستی خود را در راه ایران و آزادی و استقلال او گذاشته بود،ولی متاسفانه قدرش ناشناخته ماند ،تلاشش سرانجام نپذیرفت ،پاداشش مرگ بود و پس از مرگش مشروطه به هرج و مرج گرائید.
تهرانیان از این خبر ماتم زده شدند.بامداد روز چهارشنبه جنازه به مسجد شیخ عبدالحسین سپرده شد .روز پنج شنبه مجلس ختم با شکوهی بر پا گردید.در این مجلس سران کشور ،مشروطه خواهان نامدار ،بازرگانان ،آزادی خواهان و گروه بی شماری از مردم شرکت کردند.تهران روز تاریخی و اندوه باری را گذراند.شهر تعطیل شد نظامیان تفنگها را سرازیر به دوش گرفتند.هر دکانداری که عکسی از سردار داشت دور آنرا نوار سیاه بست.خبر مرگ سردار ملی شهرهای ایران را ماتم زذه کرد،اما تبریز را گریاند .هنگامی که جسد رهبر آزادی را در باغ طوطی شهر ری به خاک می سپردند سالار ملی به تلخی می گریست.
برگرفته از تاریخ ده هزار ساله ی ایران (دکتر عبدالعظیم رضائی)

پرچمدار انقلاب
یکسال و اندی پس از رستاخیز ستارخان مشروطه پیروز شده بود اما دریغ که در همین ایام سردار ملی روزهای تلخ و پر اندوهی را می گذراند.همزمان بودن یورش لشکر تزار به شهر ستارخان و هجوم نیروی انقلاب به پایتخت یکی از شگفتیهای بزرگ انقلاب مشروطیت است.
دولت تزار با آنکه ستارخان را در قفسی اسیر کرده بود باز هم می ترسید مبادا دوباره تولید اغتشاش کند و پیام آور آزادی شود ترس دولتی چون دولت تزار که در آن هنگام قیامهای داخلی خود را یکی پس از دیگری در هم می کوفت از رهبر انقلاب هر اندازه هم ناچیز و ناشی از احتیاط بوده باشد چیزی جز دلیل بزرگی و علو همت سردار نمی توانست بود.کنسولگریهای روس و ترکیه هر روز دستور جدیدی از کنسول خود برای ترتیب حرکت دادن سردار دریافت می کردند.دشمن مصمم بود قهرمان آزادی و یار هم پیمانش سالار ملی را از تبریز تبعید کند.سردار ملی با نامه ها و پیامهایی که به وی می رسید کم و بیش از توطئه ی دشمن آگاه بود غروب روز25 تیر 1288 کنسول ترکیه به سردار و سالار اطلاع داد که بامداد فردا باید به همراه محمد علی بیک کنسول پیشین ترکیه از شهر بیرون بروند .اینکه مقصد کجا بود کسی به درستی نمی دانست.
شب بیست و ششم تیر یعنی همان شبی که تهران در دریای سرور و شادی شناور بود به سردار ملی بسیار سخت گذشت .او سراسر شب را بیدار مانده در تب خشم می سوخت. حتی گفتگو با سالار ملی نیز وی را دلداری نمی داد زیرا نا آسودگی درون خود را در چشمان سالار می دیدو در دل فریاد می کشید چرا من که ایرانی هستم باید از ایران بروم اما قزاق روسی در اینجا بماند ؟
خشم و درد به شکل یک انسان در آمده بود انسانی که ستارخان نام داشت .روز بیست و ششم تیر ورق برگشت .خبر فتح تهران به دست مشروطه خواهان به تبریز رسید تبریز از این مژده سراپا شور و شادی شد.سردار و سالار دست هم را فشرده به یکدیگر شادباش گفتند .بست نشینی در شهبندر خانه به پایان رسید .پرچم های سه رنگ بر سر خانه ها و دکان ها بر افراشته شد.
سربازان روسی زمانی چند رام شدند اما قلبشان آکنده از کینه بود و مترصد روزی بودند که زهر کینه ی خود را به کام تبریزیان فرو ریزند.سردار در آن روز ها خیلی کم از خانه بیرون می آمد .مردم هر بار اورا می دیدند نمی توانستند جلوی هیجان خود را بگیرند و سردار بیم داشت احساسات همشهریان او چکمه پوشان بیگانه را انتقامجوتر کند.
اما تنها تبریز نبود که پیروزی مشروطه را به سردار تبریک می گفت .همه ی ایرانیان در این لحظه به فکر سردار ملی و کارهای درخشان او بودند.روزی صدها تلگرام و نامه تبریک آمیز از سراسر ایران به پرچمدار انقلاب می رسید.
در همین روزها رویداد شوم دیگری رهبر آزادی را به دام افکند رحیم خان چلبیانلو به هواداری از محمد علی شاه سر به نافرمانی گذاشت و ایل و تبارش را در قره داغ و راهها و دهکده های پیرامون آن به تاراج گیری وا داشت .ایل های شاهسون اردبیل نیز بنابر هواداری محمد علی شاه گردنکشی آغاز کرده و به یاغی گری پرداختند.
در آغاز دهه سوم مهر سردار ملی از نقشه ی دشمن آگاه شد چنان که ئخوی او بود علی رغم تمام سختی ها خود را نباخت و خونسردی نشان داد .بی درنگ به والی آذربایجان تلگراف کرد که برایش چند دسته سپاه بفرستد اما والی پاسخ سر به هوا داد ایلها نزدیکتر شدند سردار با سپاه کوچکش به دفاع پرداخت...
روز بیست و چهارم آبان ماه در پایتخت دارالشوری افتتاح شد .مردم تهران شهر را چراغانی کردند و به جشن و شادمانی پرداختند .در نخستین جلسه نمایندگان در باره ی مبارزات و جانبازی های آزادی خواهان ایران به ویژه مجاهدین تبریز سخنرانیهای پرشوری ایراد کردند و سپاس نامه ای را برای هدیه به سردار و سالار تصویب نمودند .متن سپاسنامه چنین بود :مجلس شورای ملی جانبازیها و فداکاریهای جنابان ستارخان سردار ملی و باقر خان سالار ملی و سایر غیرتمندان تبریز را نخستین علت آزادی و خلاص ملت ایران از قید اسارت و ستم ارباب ظلم و عدوان می داند و از مصائب و شدائدی که آن فرزندان غیور وطن و سایر اهالی غیرتمند آذربایجان برای سعادت ابدی و نیکنامی ایران تحمل کرده اند تشکرات صمیمی ملت ایران را تقدیم می کند.
برگرفته از تاریخ ده هزار ساله ایران (دکتر عبدالعظیم رضائی)

آغاز جنگ
بامداد روز چهارشنبه 27 خرداد سه گروه مجاهد آماده سفر به تهران شدند.هر گروه شامل پنجاه مجاهد و یک مجاهد آن را رهبری می کرد.سرکرده گروه اول ستارخان بود ،فرمانده گروه دوم باقر خان و مسئول سومی محمد قلیخان .اینان در باسمنج اردو می زدند تا یاران دیگر نیز به آنها بپیوندند و آنگاه جملگی روانه تهران شوند.سربازخانه شکوهی دیگر داشت .هر مجاهد در کنار اسبی چالاک ایستاده بود و تفنگی به دوش چند رده فشنگ به سینه داشت. مردم برای تماشا به سربازخانه هجوم برده بودند .ستارخان با شکوه و ابهت بسیار جلوتر از از همه بر اسب سوار بود .از سیمایش امید می بارید .مردانه بر روی زین نشسته بود و لبخند بر لب داشت .مشتهای گره کرده ی مردم تبریز در هوا تکان می خورد.فریادهای شورانگیز فضا را پر کرده بود .زنده باد مجاهدان غیور آذربایجان درود به ستارخان و باقرخان و محمد قلیخان پایدار باد پرچم مقدس ایران پاینده باد آزادی .شیپور دوم به صدا در آمد و سپاه آزادی به راه افتاد.
روز جمعه بیست و نهم خرداد در محله دوچی تبریز بر ضد مشروطه خواهان نقشه های هولناکی کشیده شد .مجتهد شهر که مانند میر هاشم از دیرباز با محمد علی میرزا همبستگی نهانی پیدا کرده بود زبان به نکوهش مشروطه خواهان گشود و آزادی خواهان را مخالف دین مبین اسلام دانست .گروهی که در دوچی گرد آمده بودند ساده لوحانی بودند که به سادگی فریب دغلبازان را می خوردند،در اینروز تیری از تفنگ یک مجاهد بسوی میرهاشم شلیک شد،اما او را از پای در نیاورد .این رخداد بهانه ای به دست بهانه جویان داد تا مردم را آسانتر بر علیه دشمنان دین اسلام بشورانند.از آن پس انجمن اسلامیه تبریز کانون استبدا خواهان بود.سخنرانان با فخر فروشی بسیار بر بالای منبر ها رفته داد سخن می دادند .خلاصه گفتارهایشان این بود:آن دست نابکاری که از آستین خارج شد تا اولاد پیغمبر را بکشتن دهد از بازو بریده شدوشما ای مردم مسلمان دیدید که میرهاشم مسلمان زنده ماند و آن مجاهد بابی خود کشته شد. درباره ی این معجزه چه می گوئید؟این خواست خداست که ما قدم جلو بگذاریم .بر ماست که حافظ دین اسلام باشیم.بر ما است که ریشه ی این مشروطه خواهان بی دین را از بیخ و بن برکنیم .ای مسلمانان چرا خفته اید و دست به کار نمی شوید؟این ها همه بابی اند!
این گفته ها اثری عمیق داشت مردان زور مند سرخاب ،قرا ملک،باغمیشه و ششگلان نیز به استبداد خواهان دوچی پیوستند.توطئه دشمن پردامنه و حساب شده بود .به دستور مرکز ،سپاهیانی که می بایست برای سرکوبی مشروطه خواهان تبریز آماده باشند به شهر نزدیک شدند.یک گروه انبوه هزار و پانصد نفری.مردم تبریز دو دسته شده بودند :مردم محله های بالای مهران رود به جز امیر خیزیان هوا خواه استبدا بودند و مردم محله های کفشدوزان ،عمو زین الدین،حکم آباد ،خطیب ،خیابان و ...از مشروطه خواهان جانبداری می کردند.شگفت آنکه خانه ی ستارخان در کنار لانه های مستبدان یعنی کوی دوچی جای داشت.
در بامداد نخستین روز تیر ماه یعنی سه روز از اردو زدن مجاهدین در باسمنج طاقت ستارخان به پایان رسید و بالاخره باقرخان و محمد قلیخان را متقاعد کرد که باید بی درنگ رهسپار پایتخت شوند .همه سوار بر اسب شدند ولی هنوز مجاهدین به راه نیافتاده بودند که صدای پای اسبی از دوردستها به گوش رسید .ستارخان شادمان رو به سوی تبریز کرد و گفت :بالاخره آمدند .سوار نزدیکتر شد و فریاد زد دست نگه دارید .دستور انجمن ایالتی است که به شهر بازگردید .ستارخان چهره در هم کشید .سوار ایستاد و آنچه ظرف چند روز بر سر تبریز آمد بازگفت.
مجاهدین به شهر بازگشتند .ستارخان اندوهگین بود ،اما به یارانش امید می داد که از زیادی لشکر نباید ترسید.زیاد ،زیاد کشته می دهد و کم،کم .خواه ناخواه جنگ در تبریز شروع می شود .ما از تبریز دفاع می کنیم و با قشون دولتی می جنگیم .در همان لحظه که احساس می کنید شکست نزدیک است و دشمن دارد شما را نابود می سازد همه ی نیرویتان را براه اندازید و باز هم ایستادگی کنید،خواهید دید که دشمن پا به فرار می گذارد.
در امیر خیز سنگر ها بسته شد و تبریز در آستانه ی نبرد قرار گرفت .در همان ساعاتی که لیاخوف در تهران تدارک بمباران دارالشورا را می دید حمله به مشروطه خواهان تبریز نیز آغاز شد.ستارخان رد امیر خیز و باقر خان در محله ی خیابان مشروطه خواهان را رهبری می کردند.
روز به پایان رسید و دشمن کاری از پیش نبرد.پایداری ایرانخواهان در روز اول برای خودشان نیز شگفت آور بود.
شامگاه ستار خان پیکی را با این پیام نزد باقرخان فرستاد:فردا وضع شهر هر طور که باشد دست از جنگ بر ندار ،و پیک با این پاسخ بازگشت:چون امیر خیز نزدیک محله های مستبدان است فردا گروهی از مبارزین خیابان را به کمک می فرستم.
روز بعد جنگ ادامه یافت و مجاهدین پیروزی دشمن را نزدیک می دیدند.
اما از مغز ستارخان اندیشه ای دیگر می گذشت:او به پیروزی ایمان داشت ،از هیچ چیز نمی هراسید ،نه از مرگ خود و نه از مرگ یارانش،آگاهی از حال تهران لرزشی در قلب او پدید نیاورد و در مبارزه دودلش نکرد.مردانش را می خروشانید و به پیروزی امیدوارشان می کرد:اگر تهران شکست خورد ،دلیلی ندارد که تبریز هم شکست بخورد .تا آخرین نفس می جنگیم و مشروطه را دوباره زنده می کنیم.سخنانش الهام بخش بود ،ترس از دلها می زدود .در پرتو دلاوریهای ستارخان ،مجاهدین امیر خیز در دلبستگی به ایران و آزادی به سر حد دیوانگی کشیده شده بودند.آنها دیوانه ی آزادی و ایران بودند.

ستارخان در آستانه ی جنبش مشروطیت
ستارخان در آستانه ی جنبش مشروطیت تولدی دیگر می یابد. تاریخ ورق می خورد و دوران نوینی آغاز می شود.در تبریز انجمنی تشکیل می شود که آژادیخواهان آن را اداره می کنند .ستارخان در کسوت مجاهدان در می آید،به انجمن وارد می گردد و با شایستگی که دارد ،رهبر مجاهدین تبریز و پیشوای فدائیان می شود.
در نتیجه ی مقدمات مناسب ،قیافه ی شهر تبریز به سرعت دگرگون شده گروه کثیری از بازاریان و پولداران تفنگ و فشنگ می خرند و دیگران که قادر به خرید اسلحه نیستند ،با کمک مرکز غیبی که از روسیه به صورت قاچاق اسلحه وارد می کند ،صاحب تفنگ و فشنگ می شوند.ستارخان به همراه سایر دستگان ،روز های جمعه در بیرون شهر به آموختن رموز و فنون سپاهیگری به داوطلبان اشتغال می یابد .بعد ها در هر یک از محلات شهر یک مرکز آموزش مجاهدین بر پا می شود و جوانان و بزرگسالان به تمرین و مشق تعلیمات نظامی و یاد گرفتن اصول تیراندازی و سایر فنون جنگ می پردازند.ستارخان در مرکز آموزش کوی امیرخیز تمام هم خود را صرف این کار می کند .حتی برای بچه ها هم تفنگ چوبی تهیه کرده آنها را هم به طریق خاص خود تعلیم می دهند.
سوم تیرماه 1287 یکی از تلخ ترین روزهای ایران است .در همانروز به همراه تهران ،همه ی شهرهای دیگر ایران نیز از پای در آمدند .آزادی مرد ،ایران مرد! فقط فریاد یک ناحیه کوچک از ایران بزرگ خاموش نشده بود و آن نقطه محله ی امیر خیز تبریز بود.
دشمنان آزادی در اندیشه ی واژگونی مشروطه اند.درنگ جایز نبود .میان مجاهدین شوری شگفت انگیز بر پا شد.در سراسر کوی ها و محلات در بین مشروطه خواهان زمزمه پیچید ،زمزمه ای درباره ی خیانتی جدید.
روز بیستم خرداد شور آزادی دوستان فزونی گرفت .در گرماگرم غوغا ،ناگهان مجاهدی انبوه مردم را شکافت و به نزد سران مشروطه رفت .وی بر افروخته و خشمناک بود .مجاهدین از هم می پرسیدند ستارخان به کجا می رود؟ستارخان نزد پیشوایان مشروطه می رفت تا به آنها بگوید چرا نشسته اید؟آیا انتظار دارید دشمنان ایران مشروطه را به ما پیشکش کنند؟مگر آنها را نمی شناسید و ظلم ها و ستم هایشان را ندیده اید؟سوگند شکنهای خائن دارند آزادی و مشروطه را در پایتخت نابود می کنند،و گرنه چه سبب شده است که جواب تلگرافهای ما را نمی دهند؟ما مجاهدین برای چه کاری آماده شده ایم؟برای چه جامه ی جنگ پوشیده و تفنگ به دست گرفته ایم؟مجاهدین تبریز باید از دارالشورای تهران نگهداری کنند.شما به من و باقر خان هر یک پنجاه سوار مجاهد بدهید تا به تهران برویم و ریشه های بدخواهان ایران را بسوزانیم.ستارخان پس از ادای این جملات به میان مجاهدین بازگشت و آنانرا برای سفر به تهران بر انگیخت.
از فردای آنروز میدان سربازخانه ی تبریز کانون مجاهدان شد .به انگیزش ستار خان و سایر رهبران مشروطه ،در یک سوی این میدان دفتری قرار دادند تا مجاهدانی که خواهان سفر به تهران هستند نامشان را در آن دفتر بنویسند. در سوی دیگر صندوقی گذاشته شد تا پولهائیکه مردم برای خرج سفر مجاهدین می پردازند در آن ریخته شود .
در نخستین صفحه ی دفتر چنین نوشته شده بود :
ستارخان ،ساکن محله ی امیر خیز ،شغل دشتگیر (دلال اسب) و بدنبال آن :باقر خان ،ساکن محله ی خیابان ،شغل بنا. سرباز خانه یکپارچه آتش شد.
زنان و دختران گردن بندها ،دست بندها و گوشواره های خود را به صندوق سربازخانه می دادند و پیران و کودکان در تسلیم اندوخته ی ناچیز خود از هم پیشی می گرفتند . شوری که شهر را فرا گرفته بود ،حس آزادیخواهی و میهن پرستی را به سرعت به همه انتقال می داد .شور و شوق مردم هر دم افزون می شد .در هر گوشه از سرباز خانه سخنرانی داد سخن می داد ،اما ستارخان با گفتارهای آتشین خود خونها را به جوش می آورد.هر پیشوایی سخن می گفت ،لیکن گفتار ستارخان از همه آتشین تر بود .ستارخان سخنوری زبردست نبود و نمی توانست به شیوه و آهنگ سایر سخنرانان سخن بگوید ،اما آنچه می گفت ،در دل ها آتش می افکند.مخاطبانش مجاهدین بودند.ساده و برادرانه سخن می گفت اما گفته هایش تند و پر مغز بود .تفنگ را در دست چپش گرفته و دست راستش را همراه با سخنانش تکان می داد . رگهای گردنش بالا زده و چشمانش سرخ شده بود .به یارانش می گفت:ترحم،گرگ بیابان ا خونخوارتر می کند .اگر با این تفنگ ها سینه های آنان ار سوراخ نکنیم ،همه ی ما را پاره پاره خواهند کرد .باید به جنگشان رویم و نابودشان سازیم.
برگرفته از تاریخ ده هزار ساله ی ایران نوشته ی دکتر عبدالعظیم رضائی
پاینده ایران

شیر ایرانشهر
(به مناسبت بیست و پنجم آبان ماه سالروز وفات سردار ملی ایران زمین)
ستار حدود یکصد و پنجاه سال پیش در یک خانواده متوسط نیمه روستایی به دنیا آمد.پدرش حاج حسن از مردم قره داغ (ارسباران)بود. این مرد چهار پسر داشت: اسماعیل از زن اول و ستار و غفار و عظیم از همسر دوم . اسماعیل که جوان دلیر و بی باکی بود در عنفوان جوانی گرفتار ماموران دولتی شده بدستور ولیعهد اعدام شد.
ستار در دهکده ی مسگران قره داغ متولد شد و از همان کودکی سیمایی باشکوه ،منشی بزرگوارانه و برخوردی حاکی از زیرکی داشت و در عمل تیزرو و چالاک بود.برخی محل تولد او را دهکده ی سوچولی و عده ای ماسکاران یا جانانلو می دانند. ستار مانند هزاران کودک هم سن و سالش از رفتن به مکتب یا مدرسه و نشستن در مجلس درس معلم یا آخوند محروم ماند .مدرسه ی او طبیعت پرشکوه ارسباران و کوههای سر بفلک کشیده ی قره داغ بود .مرگ اسماعیل تاثیرات عمیقی بر روحیه ستار گذاشته بود. حاج حسن بعد از مرگ اسماعیل دریاچه ی تاریخی ارسباران را ترک گفت و در تبریز سکونت گزید.
ستار از همان کودکی دلیر و باجذبه بود و در مقابل ظلم و بی عدالتی کوتاه نمی آمد .چنانکه روزی بین نوکرهای خوانین حسن آباد و قاطر چیان ولیعهد زد و خوردی روی داد و در این درگیری که ستار هم پا به میان گذاشته بود در عمارتی به همراه دو تن دیگر دلیرانه مقاومت کرد و هرچند که ماموران عمارت را به سرشان فرو ریختند اما ستار با جرات تمام در مقابل آنها ایستاده بود و به هیچ وجه کوتاه نمی آمد . از آنجا برای اولین بار نام ستار قره داغی بر سر زبانها افتاد . مردم از خیره سری جوانی که جرات کرده بود با قاطرچیان معلوم الحال ولیعهد به مقابله برخیزد متعجب شده بودند . پس از این واقعه ستار به زندان افتاد و پس از مدتی از زندان گریخت.از این پس وی
در دل جنگلهای کوهستانی بکمین می نشست و با دولت به گردنکشی بر می خاست ،ولی در رعایت مراتب فتوت و مردانگی نیک می کوشید.
پس از این ستار دوباره تغییر رویه می دهد .او به تبریز می آید و با پادر میانی پدرش با عنوان قره سواران مامور حفاظت راه خوی – سلماس و مرند می شود .کاردانی و رشادتش او را به چنان شهرتی می رساند که در جزو تفنگداران ویژه ی ولیعهد پذیرفته می شود . اما زمانی نمی گذرد که ستار در پی اختلافاتش با ولیعهد و دستگاهش راه غربت را پیش می گیرد و سر از تهران در می آورد.پس از چندی در زمره ی سواران حاکم خراسان در آمده به مشهد می رود و با مشاجره ای که بین او و حاکم خراسان رخ می دهد رهسپار عتبات می شود.
در سامره رفتار ناشایست خدام اماکن مقدس با زائران ایرانی دلش را به درد می آورد و با همدستی عده ای دعوای بزرگی براه می اندازد و آنها را ادب می کند پس از آنکه مورد تعقیب شرطه های عثمانی قرار گرفت ناگزیر از عراق خارج و عازم تبریز می شود.در تبریز چند تن از مالکان ،مباشرت املاک خود را به او پیشنهاد می کنند .بالاخره حاج محمد تقی صراف ستار را بر سر املاک خود به سلماس می فرستد.در اینجا نیز ستار لیاقت و شایستگی خویش را نشان می دهد و پس از مدتی به تبریز بازمی گردد.
اکنون دیگر شهرت شجاعت و مردانگی او بین مردم پیچیده است . او از جوانمردان تبریز به شمار می رود و مورد احترام عامه قرار دارد. از آنجائیکه ستارخان از اسب شناسی سر رشته ی کامل دارد ،به کار دلالی اسب مشغول می شود و در این کار از چنان اعتبار و اهمیتی برخوردار می گرددکه حتی در بعضی موارد دیوانیان از او کمک می طلبند . و در این ایامست که دوران سرگشتگی ستار به پایان نزدیک می شود و افق روشنی پیش چشمش باز می گردد.

ترا تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوار مسجد بکن
هرچند «کسی ندا به گوش کر نمی زند» اما چه کنیم که نهان کردن غمباد است.گه تذکره می نویسیم و گه خاموشیم.
حالیا فروش قسمی از فرهنگمان غیرت ایرانیمان را مشتعل تر کرد و از آن جهت که تاریخ فروشی در هیچ مذهب روا نیست ،معلوممان گشت که این سرای مذهب سزا نیست.
تو آن ماری که سنگ از تو دریغست سرت را کس نکوبد جز به سنگت
اگر دریا در افتی ای منافق ز زشتی کی خورد مار و نهنگت
پس از آنکه پیک ایرانی در فرنگ پدید گشت بسیار خرسند شدیم و منتظر بشارت نامه ی مخصوص ماندیم . اما پس از چندی خیمه شب بازی خبر آمد که فرستاده هر چه داشت پول وکیل داد و بی آنکه نتیجه ای (باب میل ملت ایران) حاصل شود خاک غربت را بدرود گفت و خاک وطن را درود ،هرچند که در مخیله اش تفاوتی میان این دو نیست که اگر بود قاصد فرهنگ فروشی نمی شد.
تو جان جان افزاستی،آخر ز شهر ماستی دل بر غریبی می نهی ،این کی بود شرط وفا؟
آوارگی نوشت شده، خانه فراموشت شده آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
هرچه ایرانی در این بی حساب سالها به جمع آورد تو در این کوته سالیان به باد دادی و هرچه ما به رنج آوردیم تو به اندک گنج فروختی.
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازیم
فریفتی و فروختی و ویران کردی «زیرا که ویران کردن صفت تو و آباد کردن هنر ماست»
باز خواهیم آمد و باز خواهیم ساخت...
درین خانه کژی ای دل گهی راست برون رو هی که خانه خانه ی ماست
پاینده ایران

مولانا
مولد مولانا شهر بلخ است و ولادتش در ششم ربیع الاول سنه 604 هجری قمری اتفاق افتاده و علت شهرت او به رومی همان طول اقامت وی در شهر قونیه که اقامتگاه اکثر عمر و مدفن اوست بوده ،ولیکن خود وی همواره خویش را از مردم خراسان شمرده و اهل شهر خود را دوست می داشته و از یاد آنان فارغ نبوده است.مولانا ،این برزگ مزد ایرانی در طول دوران زندگانی تابناک خویش تحت تاثیر شمس قرار گرفته و ازآنجا فصل جدیدی در زندگی اش آغاز گشت.
سرانجام مولوی و آن توانای عالم معنی در بستر ناتوانی بیافتاد و بحمای محرق دچار آمد و هرچه طبیبان به مداوا کوشیدند سودی نبخشید و عاقبت روز یکشنبه پنجم ماه جمادی الاخر سنه 672 وقتی که آفتاب زرد رو می گشت و دامن در می پیچید آن خورشید معرفت پرتو عنایت از پیکر جسمانی برگرفت و از این جهان فرودین به کارستان غیب نقل فرمود.
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال درین خرقه ی زنگار برآمد
آن ترک که آن سال بیغماش بدیدی آنست که امسال عرب وار برآمد
آن یار همان است اگر جامه دگر شد آن جامه بدل کرد و دگر بار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه بدل شد بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
شب رفت ،حریفان صبوحی بکجائید کان مشعله از روزن اسرار برآمد
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید امروز در این لشگر جرار برآمد
شمس الحق تبریز رسیدست بگوئید کز چرخ صفا آن مه انوار برآمد
فرشته آبان نگهبان دریای مازندران باشد
جشن آبانگان خجسته باد
فرشته آبان نگهبان کلیه آبهای روی زمین می باشد. در این جشن آب و باران که دهش های بی مانند هستند از خداوند خواسته می شود.کنار رودها،دریاها و چشمه سارها بویژه از طرف زنان مراسمی برپا می شود و به یکدیگر آب و گلاب می پاشند .
گویند در زمان شاهی فیروز هفت سال در ایران خشکسالی شد پس مردم به دشت و صحرا رفتند و خداوند را ستایش کردند و از او باران بسیار طلبیدند .آنگاه باران بسیار باریدن گرفت و جویها و رودها پر از آب گشت همان گونه که گفته شد پاشیدن آب و گلاب بر یکدیگر از مراسم این جشن است و در اینروز باید برای ایجاد کاهریزها و قنات ها کوشش کرد و مهمترین کوشندگان را ستایش نمود.