به سوی سرفرازی
از:حجت ا... کلاشی
(بخش سوم ،پایانی)

این گونه است که استبداد و مشروعه میتازد و مشروطه ساکت و حتی هم نوایی نیز از این سوی با آنها میشود. راستی چرا قاتلین محاکمه نمیشوند و چرا مشروطه خواهان و حامیان آزادی جنبش به راه نمیاندازند تا از حریم آزادی پاسداری کنند؛ در جایی که قانون هست و قانون حاکم، چه جای برای فتوی میتواند باشد.
بدین نحو این جریان واژگان و فلسفهی اعمال خود را از دنیای میگرفت که در نهایت و زیربناییترین مفاهیمش با دنیای مشروطه تمایز داشت به حرکتها معنا میبخشید و جهت میداد و مخاطب مییافت و با تحریک و تهییج آن. جنبه از ذهنیتها و باورها که در حیطهی مفاهیمش میگنجید در دوایر موجی منتشر میشد. همچنین فضای هیجانآلود جهانی و تب مبارزات رادیکالی از یک سوی و هیجان درگیریها در جبههبندیهای ناشی از ملی کردن صنعت نفت از سوی دیگر میدان فراختری را برای این جریان تدارک میدید. در اثنای آن دوران باشکوه خلیل طهماسبی یکی از فدائیان اسلام، رزمآرا، نخستوزیر وقت را به این دستاویز که مانعی در راه ملی شدن صنعت نفت است به هنگام خروج از مجلس ترحیم آیتالله فیض به قتل میرساند. حال این نکته که چه کسی او را کشت و از کدام گروه بود در اهمیت پائینتری قرار دارد بلکه واکنشهای بعدی در قبال آن است که مورد توجه ماست. واقعیت آن است که گروهی از تروریستها که هیچ بستگی با زندگی خردگرا و مشروطه نداشتند و به آخشیج آن بودند با حکم علمایی که خود را جانشین حاکم بالحق میدانستند دست به ترور نخستوزیر مشروطه میزنند.
ادامه نوشتار را در ادامه مطلب بخوانید
به سوی سرفرازی
از:حجت ا... کلاشی
(بخش دوم)

آنچه بر ما دانسته است اين است كه نياز جامعه ي ما دست يافتن به زندگي بر پايه ي خرد است؛بطوري كه مردمان نياز هاي زندگي خويش بشناسند و به عرصه گفتگو وچخش اجتماعي كه به گفته ي آرنت«عرصه ي تجلي هاست» در آيند و آنگاه راه كار هاي شايسته ي آن نيز بيابند وحكومتي بر اين خواسته از ميان خويش پديد آرند كه بستري چنين فراهم آورد و از آن پاسداري كند كه ما اين معنا را بنام مشروطه مي شناسيم. حال بايد پرسيد كه چرا با وجود خواست ها جهش ها و جنبش هايي كه مردم ايران داشتند به چنين معنايي دست نيا فته ايم وپرسشي مهم تر آنكه چگونه مي توان به آن دست يافت؟
براي پاسخ به اين پرسش ها به تاريخ سري زده ودوباره رويداد ها ورخدادها را به ديده مي گيريم البته نه از آن جهت كه بساط داوري بر پا سازيم و خائن از خادم باز شناسيم وچوب به پايشان زنيم ويا دليل هر رخداد را در تاريخ آشكار كنيم كه البته بجاي خود امري است نيكو و ضرور. بلكه از آن جهت كه داستان مشروطه را در تاريخمان باز خواني كنيم تا ببينيم در گذر زمان اين خواست ما چگو نه به زندگي پرداخته ودرچه حالي بسر ميبرد آيا نه آنكه هر انديشه اي در تاريخ زندگي مي كند؟ پس از قيامي شگرف وظهور رشادت هاي كم مانند در مقابل استبداد محمد علي شاه كه منجر به پيروزي مجاهدين مشروطه طلب بر قواي استبداد طلب به فر ماندهي لياخوف شد انتظار مي رفت كه انديشه هاي خرد محوردر جامعه نمود يافته وساخت ها و پيكر خود را هويدا سازد وبر كردار ها و گفتارها معنا بخشد.اما درست آن است كه آخشيج اين خواسته روي داده است گويي انديشه ي آنا ني كه خواهان «عيد خون» بودند و با خامي چنان مي انديشيدند كه ريختن خون به آزادي مي انجامد چيره در آمده واين بار در گيري در وسعتي گسترده تر به داخل خود مشروطه طلبان كشيده مي شود .طولي نمي كشد كه ستار خان گرد آزادي ،سردار ملي زخمي جانكاه بر مي دارد و سيد عبد الله بهبهاني از سران مشروطه به سال1289 ترور مي شود و16 روز پس از آن علي محمد خان تربيت از سران حزب دمو كرات در خيابان لاله زار تهران با شليك دو گلوله از پاي در مي آيد وصنيع الدوله اولين رئيس مجلس نيز به همين سال مورد سوء قصدي نا موفق قرار مي گيرد...
اين موج در گيري ها وهم نواي آن با ترور هايي به سبك قففازي وجنگ جهاني اول آنچه را كم رنگ تر مي كند خرد وخرد ورزي است.چنان شيرازه مملكت در هم ريخته مي شود كه حكومت مشت وعدالت متكي بر قانون وفضيلت مورد مطالبه وخواسته ي مشروطه چي ها قرار ميگيرد بدين ترتيب حسن استعداد وقبول قابليت ملت براي مشروطه مورد پرسشي جدي قرار مي گيرد ومشروطه كه آمده بود تا طريقي مهيا كند كه در ان دولت با همدستي ومعاونت عموم اهالي كه مصمم شده بودند ابواب نيك بختي وسعادت را روي قاطبه ي مردم ايران باز كنند ترتيب امور كند و اصطلاحات لازم را به مرور به موقع به اجرا گذارند با نگه داشتن هدف از نقش فاعلي شانه خالي كرده ويك نفر را به جاي خود مي نشاند كه ديگر پاسخگو نيست در اين ميان تني اندك وبطور مشخص مرحوم مصدق است كه از سوي منطق مشروطه به دفاع از مشروطه مي پردازد به عبارتي در سنگر اوست كه از كيان مشروطه دفاعي صورت مي گيرد اما به هر حال اگر چه از روي مصلحت مشروطه موقتا خود راتسليم ديكتاتوري مي كند تا نخستين گامش با تزلزل وتغيير شكل مواجه شود جستجو گران زند گي مشروطه در عرصه ي اجتماعي براي مردمي كه حقوق فردي و اجتماعي شان از سوي دولت به رسميت شناخته شده است.ناتوان از كشاكش هاي ميان خود ونيز ضعف در بنيه براي چيره درآمدن بر كاستي ها ودژديسي ها دست به دامان حكومت ديكتاتوري دراز كرده وحكومت مشت وعدالت را بر آشفتگي برتري مي دهند. بحث ما در اين زمينه نيست كه آري حكومت مشت مي توانست زمينه را براي خرد مندان مهيا سازد چرا كه در آشفته بازار هور چيان وكم خردان وبقول ارسطو دما گوژيستها وبد بختانه در ايران معاصر دست نشاندگان فرومايه ببگانه با ملت سر رشته دار امور مي شوند اما داستان ما اين گوشه ي روايت است كه كوشندگان به آزادي خو د نتوانستند ...
دنباله ي نوشتار را در ادامه مطلب بخوانيد

به سوی سرفرازی
از :حجت ا... کلاشی
(بخش نخست)
امروز دوباره از ميان گفتگوي مردمان به گوش مي رسد كه مي گويند :«كارايران با خداست » واين پژواكي است ازپس دوخيزش، يك قيام بزرگ و يك انقلاب.
درحالي كه دوراني سياه بر تاريخ اجتماعي و سياسي ايران حاكم شده بود و خرافات و عقايد پوچ. گلوي انديشه وتفكر را در ميان چنگال هاي تعصب وا مانده از قافله ي زمان مي فشرد. مملكت كيان به ذلت افتاده وصورت نا امني.مفهوم امنيت به يغما برده ورنگ رخساره ها به زردي گراييده بود ومردمان بي حال و گرفتار با سر شكستگي و شرمندگي پياپي گوشه هايي از كشور خود را از دست داده بودند واز هر سو دست هاي« قوي پنجه ي اجنبي»به اين سوي دراز گشته ودلها را به لرزه انداخته بود. گروهي با افسوس که »ای ایران کو آن شوکت و سعادت چند هزار ساله ی تو!»به فکر افتاده و زمزمه هايي از «قانون» «عدالت»و«حريت» به زبان راندند.
پس از سالياني كوشش كه بيدار دلاني بر استواري عقل كوشيدند وبر ژرفناي وكنه باورها پرداختند ومدارس كه پايگاه هاي عقل باشندي آوردند وراه هاو راه اهن ها ساختند كه مركز و ساير پهنه ي كشور يكسره به زمان نو در آيند. كتابها نگاشتند كه چراغي بر ديده ها ونوري بر دل ها باشد وبروكراسي منظم اجتماعي به پا داشتند تا امور مهم مملكت. در عصر نو كه جهان ديگر شده و ملزوماتش نیز هم. به سامان رسد-اگر چه بيشتر تنگي زندگي و پنجه هاي گره خورده و كارهاي زمين مانده وضرورتهاي جهاني جامه ي دست و پاه كوتاه ديكتا توري را را بر تن اراده ي معطوف به عقلانيت ملي كشيد؛اما هر چه باشد ديكتاتوري مشروعيت خود را از درون دنياي عقل جستجو مي كرد وخود را به سمت خواسته هاي عقلاني جامعه ونياز هاي عامه مي شناساند-سال57 دوباره تمام شعار هاي مشروطه؛ عدالت ازادي و استقلال به گوش
مي رسيد؛در هيات عبارتي عجيب به نام جمهوری اسلامی كه نشان مي داد استبداد در هيئت مشروطه نشسته است.

انقلاب سال 57 با نام جمهوري اسلامي قلب تمام مفاهيم مترقي مشروطه بود و راستي را كه انقلابي بود بر عليه مشروطه، تا حكومت ديكتا توري.حركت خزنده اي بود از بطن زندگي اجتماعي تا موجي فراگير و ويران كننده ي سا ختار های عقلاني...وچنين بود كه مردم ايران از يك حكومت شبه ديكتا توري بيمار به حكومت استبداد نوين، تغيير شكل
حاكميت سياسي دادند ورعيتي كه به شهروند تبديل شده بود، حتي اگر شهروند زنداني بود، به شهروند رعيت تغيير يافت.اري!ابستني پنهان اما زادن اشكار! ومب توان ابراز داشت كه اين زاده شده،اندروني جامعه هويدا مي كرد؛ اگر چه نمي بايستي راه به افراط كشيد وچنان كليتي بخشيد كه تمامي افراد ويا تمامي محتواي ذهني همگان را در بر گيرد. اما جريان انقلاب از پيوستن مفاهيم مشترك بين مردمان در يك طيف منادايي انگيزاننده وحتي معني بخش انتشار مي يافت واز سكو هاي جهاني براي پرش ياري مي جست. ايرانيان را فرهنگي است غني ودارا.داراي مفاهيمي والا انسان ساز وهم چنين اندك مفاهيمي نا شا يست نيز و لذا ذهنيت وباور ملت ايران آميزه اي است از باورها وپندارهاي ديگر سان با هم كه گاه بر آخشيج يكديگرند و چه بسا باوري ومفهومي زيبا و ارج دار درجايي نا درست. زنجيري است بر دست وپاي اراده ي بشري، و رمز گونگي انهاست كه بر غلظت وبيشينگي خرافات نيز افزوده و زنجير ها را پر توان تر ساخته.
برای خواندن ادامه نوشتار به ادامه مطلب بروید...