اما اگر آنان سرکوب شوند و کمینهای از سامان پدیدار شود آنگاه افراد بیشتر با خردگرایی مأنوس میشوند اما داستان ما این گوشه روایت است که کوشندگان به آزادی خود نتوانستند چنین کنند. آنان که بر استبداد چیره درآمده بودند و قوایی با بنیه برای خود، مهیا کرده بودند. فردی خارج از جنبش و از نیروی نظامی (قزاق) جانشین قوه فاعلی خود کردند که روحش از مشروطه اما هیبتش از ارتش بود: اما آن هم نتوانست کامهای خود را تا به آخر به دلیل مصادف شدن با جنگ جهانی دوم بردارد و از این زمان به بعد است که چون مشروطه قوه فاعلی خودش را نیز از دست داده است به مرور ضرباتی کاری از موج استبداد میخورد و این موج استبداد است که در بستر اجتماعی ایارن میخزد و نقاطی پرانرژی برای خود دستوپا میکند. بعد از شهریور 20 معدود روشنفکرانی که هنوز خود را متعهد به مشروطه میدانستند سعی در استقرار مجدد مشروطه کرده و خواستند موانع برطرف کنند. از این میان میتوان از مرحوم احمد کسروی نام برد: خواندن کتاب سیاحتنامهی ابراهیم بیک تکان سختی در او پدید آورده و باد به آتش درونش میزند او میکوشد با تعهد فکری و قلبی به مشروطه قابلیت و استعداد پذیرش آن را در توده فراهم کند و لذا با روشنفکران اول دورهی مشروطیت همراه است. او میگوید: بیست میلیون مردم در کشور چند هزارساله بدترین زندگانی را میدارند برای جبران آن شصت هفتاد سال پیش در این توده تکانی پدید آمده و مردمانی بودهاند که دلهایشان به حال این مردم سوخته در جستجوی چاره بودند اما این کوششها نیز به ثمر نرسیده و درماندگیها برطرف نکرده است. ما نیک میدانستیم که این درماندگی و گرفتاری ایرانیان شوندهایی داشته که از هزار سال به این سوی رخداده. این توده بدبخت گرفتار چند رشته بدآموزیهاست که برخی از آنها بسیار زهرناکست و به نظر او تا این بدآموزیها که در کتابهای دوره اول مشروطهخواهان نیز آمده از میان برداشته نشود این قوه در توده حاصل نمیشود و جمعیت خاطر دست نمیدهد. او میکوشید با قلم و اندیشهی خود ادبیات و تفکر مشروطه را به فضای جامعه بازگرداند اگرچه محتوی و چند و چون نوشتههایش امریست دیگر و در جای دیگر میبایست بررسی شود اما به هرحال نوشتههای او از روح مشروطه و ارادهی حفظ آن نشأت میگرفت؛ اما در 20 اسفند 1324 احمد کسروی برای دومین بار در کاخ دادگستری ترور میشود و جریانی که او را ترور میکند بطور مشخص و قطع و یقین با ادبیات ضدمشروطه سخن میگوید. این جریان حتی اصل دادرسی را نیز در مورد او به رسمیت نشناخته بود در حالی که ایشان با کمال میل تن به این اصل داده و رضای خود را اعلام داشته بود. آنها حکم خود را اخذشده از روحانیت و از محل فتوی میدانستند و لذا برای خود واجبالاجرا. بدین ترتیب جریان ضدمشروطه با صدای بلند و حتی آتشین سخن میگفت اما در مقابل چه پاسخهایی به او داده شد؛ و چگونه از مشروطیت پاسداری به عمل آمد؛ هژیر اعلام کرد: «بنده عقیده دارم که این آدم مهدورالدم بوده و اگر هم او را کشتهاند کار صحیحی بوده است.»
میبایست به این سخنان که از سوی وزیر دارایی دولت مشروطه گفته میشود. به دقت توجه کرد: اول آنکه او از واژهی مهدورالدم استفاده میکند و عقیده خود را با این وصف بیان میدارد. دوم آنکه میگوید، اگر هم او را کشتهاند یعنی نمیدانسته که او را کشتهاند یا نه، انسانی در دولت مشروطه ترور شده است یا نه و نخواسته اول مطمئن شود اما حکم میکند. کار صحیحی بوده البته من میدانم که هژیر میدانسته که او را کشتهاند اما مرا هدف. نشان دادن نوع استدلال و گفتهی اوست و نکتهی سوم آنکه مگر کشور قانون ندارد. مگر امر خلاف و حدود آن مشخص نشده. مگر این قانون نیست که باید مجازاتها را مشخص کند. آری اینها استدلالهای کسی است که چند صباحی هم عهدهدار نخستوزیری مشروطه میشود (از شگفتیهای تاریخ است که قاتلین او نیز از فدائیان اسلام باشند.) و عجیب آنکه قاتلین احمد کسروی حتی مجازات هم نمیشوند و این یعنی چشم پوشیدن از مشروطه و قانون اساسی که برآمده از جانبازیهای مشروطهخواهان و آزادیخواهان بود و میدان دادن به استبداد.
(ادامه دارد)
پاينده ايران