تبليغاتX
اقتدار ملی -

باید دانست که او نخست­وزیر مشروطه است و به شیوه­ای قانونی از طریق مجلس و شاه انتخاب شده است. روندی که دقیقاً توسط قانون اساسی مشروطه بیان گشته. او بر این باور است که نمی­بایستی در ایران نفت ملی شود. ما نیز کاری به درستی و نادرستی حق و ناحق بودن گفته­اش نداریم اما او نخست­وزیر قانونی است و حق چنین اظهارنظری را دارد. حال اگر مجلس نمی­پسندد استیضاحش کند. رأی اعتماد ندهد. قانون وضع کند و یا از هر شیوه­ی دیگر قانونی بهره ببرد. نه آنکه برای عفو قاتل نخست­وزیر منصوبش ماده واحده­ای وضع کند. اگر مردم نمی­خواهندش از طریق روزنامه­ها، اعتصاب­ها، تجمع­ها و یا از هر شیوه قانونی دیگر استفاده کنند و کار را به ثمر رسانند. حتی اگر ادعا شود که مجلس نیز دست نشانده است و آلت فعل بیگانه ـ که چنین نبود ـ  قدمی به سمت مشروطه برداشته شود نه بر ضد آن که از منطق مشروعه و استبداد حمایت بعمل آید. در زمان نخست­وزیری مرحوم مصدق که در جایی چنان با شجاعت از مشروطه دفاع کرده بود و نمایندگی اشخاصی که به دلیل صیانت از حریم آزادی­ها و حقوق ملت بست نشسته بودند. ماده واحده­ای برای تبرئه قائل نخست­وزیر قانونی مملکت وضع می­شود و تا امروز نیز از آن حادثه با افتخار هم جریان مشروعه و هم جریان­هایی که بستگی به آن ندارند یاد کرده­اند. پس راستی چه کسانی حافظان قانون اساسی و مشروطه هستند؟ چه کسانی حافظ آزادی و حقوق مدنی؟

اوضاع چنان پرتنش و هیجان­زده بود که هرکس می­کوشید به تنهایی جامعه را به نقطه مورد نظر خود پرتاب دهد. در این میان مقام سلطنت، دیکتاتوری نابهنگامی را بر جامعه تحمیل کرد که دیگر روحش، روح و درخواست مردم نبود و توان همصدایی بخشیدن به خواست­ها را نداشت و پیشرفت موردنظر او چنین معنایی نزد گروه­های دیگر نمی­داشت. آن گروههایی که می­بایست نخست مشروطه را نگه می­داشتند آنگاه به رقابت می­پرداختند چنان غرق در چنین فضایی شده بودند که فرع را بر اصل ترجیح می­دادند و بر شاخ نشسته و بن می­بریدند و حتی دست به اتحاد و ائتلاف با جریان مشروعه و استبداد علیه یکدیگر می­زدند. «هر دم از دریای استبداد آید بر فراز، موجهای جانگداز».

موج استبداد قویتر شده و قامتش نمایان­تر شده بود و گویندگانش با صدای رسا سخن می­گفتند و در میان مردم شنوندگان و مخاطبانی داشتند. گروهی خاص به همراه و رهبری فرقه­ی خاصی از روحانیت به عنوان گویندگان این موج عمل می­کردند یا بهتر است بگوئیم این مج در مسیر خود به فرقه­ی خاصی از روحانیت، صدا و طنین خاصی بخشیده بود و این طنین در مسیر خود در جاهای خاص ساخت­بندی و پیکربندی می­شد از جمله در حوزه­ها، مساجد، تکایا، حسینیه­ها و ... نمود می­یافت. در شعارها و تظاهرات و حتی پچ­پچ­ها و گویش­ها و لحن­ها و باز مخاطب­یابی می­کرد. محتوای ذهنی را شکل و جهت می­بخشید. مفاهیم موردعلاقه خود را تقویت می­کرد و پیش می­رفت و در وسعت وسیعتری با گسترش و فراگیر شدن به عنوان داروغه­ی ادبیات مبارزه درمی­آمد و به دلیل شکل دادن و حضور داشتن در ادبیات مبارزه، عامل و منبع مشروعیت­ساز گفتمان­های مبارزه­طلب و حتی عدالت­خواه اجتماعی می­شد و صداهای دیگر در پیشگاه طنین این موج سر فرود می­آوردند و بیشتر به تقویت آن جنبه­هایی از آن می­پرداختند که اشتراک معنایی و شعاری داشتند و آن را حمل می­کردند. لذا این موج در مسیر فربهی خود از خون موج­های دیگر نیز بهره­مند می­شد و پهلو می­آورد. اگر این پیکره بازنگری شود، به خوبی دیده خواهد شد که چگونه اندام پیکرهای خردشده­ی دیگر جریان­ها در هیکل آن جا گرفته­اند و جزئی از آن شده­اند. شکل­بخشی و تجسم این موج با ادبیات و گفتمانش پیکره­ایست با هزار جزء برآمده از هیکل­های دیگر و بالاخره آنکه در سال 57 جریان غالب به سریر سلطنت تکیه می­زند و جشن جان­ستانی خد را از پیکر اقتدار یک ملت برپا می­دارد. آن هم به نام آزادی. بیچاره آزادی که بت مسخ شده­ای است که هنوز آدمیان، بهرش کشته می­دهند اما صدایش صدای مسخ­کنندگانش است. آری آزادی بت مسخ­شده­ایست. چنان که دیدیم «بنیاد ظلم در جهان، اول اندک بود و به مزید هر کس بدین درجه رسیده است.» و راستی که آتش ما در شکم ماست.

در ادامه به دلیل آنکه هنوز بسیاری از کسانی که در انقلاب شرکت داشته­اند در میان ما هستند و هنوز بایسته خود می­دانند که آن را پاکتر از آنچه هست نشان دهند و بستگی­ها به آن می­دارند و چون ما خواهان آن نیستیم نوشته­ای بپرا کنیم که باز زمینه­ای مهیا شود برای کینه­توزی­ها و بدگمانی­ها. با پذیرفتن گناه در سطح عمومی و نه الزاماً همگانی. بار تحمل آن را آسانتر برای وجدانها کردم و بیشتر خواستم به چگونگی شکل­گیری این حکومت و چیره درآمدن استبداد. آن هم نه با بررسی همه­جانبه و در همه زمینه­ها بپردازم. من بر آنم که آشتی ملی نه به معنای دولت با ملت. بلکه خود مردم با خود و پذیرش بار گناه از سوی خودمان در این دوره شایسته­تر و ارجح­تر است. انسان و انسان­ها باید تک به تک جرأت و شهامت پذیرش بار گناه کرده را برای گذر از آن داشته باشند. و چه نیکوست که در آئین اجتماعی، توبه­ای در کار نباشد. یعنی عرصه داوری وجدان جمعی تاریخ و مردمان باشند. آری می­بایستی مهیا شد برای تغییر رویه و جبران خطاهای کرده و حرکت دادن جامعه. دوباره به سوی سرفرازی و این شجاعت اجتماعی است.

آری! امروز دوباره استبداد نوین سخت­تر از خرد در عرصه­ی اجتماعی و زندگی مبتنی بر آنرا به زنجیر کشیده است!

چراکه چو صیدی جست صیادش ز اول سخت­تر گیرد! دوباره ما و خدا و فلک و طبیعت و شام تاریک

شاه مست و میر مست و شحنه مست و شیخ مست و مملکت رفته ز دست!

بارها پنداشته­ایم بیدار شده­ایم و تمام حقیقت به لوح سینه ما فرود آمده! تاریخ لبخندی زده این چه خیالی است! بیداری طفلی است که محتاج به لالاست! اما با همه­ی این احوال من بی هیچ تنفر و کینه­ای تمامی اینها را تاریخ زندگی خودمان می­دانم! اگرچه تصویری که در آینه نشسته قامت ناساز بی­اندام ماست! اما تصویر، تصویر است من خالق تصاویر آینده­ی زندگی ملی خودمان.

دیروز هراسان چونان انسان­های کابوس­زده، نفس­نفس­زنان بسیار دویده­ایم! سایه­ای بودیم از حوادثی که در جای دیگر رخ می­داد و ما پذیرای آن نقش­ها! نقشی که زندگی واقعی به آنها می­بخشید، نقشی که حاصل روایت خودشان بود اما... چنان بر قالب نقش­ها رفتیم و دچار هم­ذات­پنداری شدیم که خویش و روایت خود را فراموش کردیم! و از آنجایی که نقش­مان بدل بود تنها چیزی که نصیبمان شد کتک­خور بی روح و روان جهان شدن بود! اما همه آنها را من فرایند بیداری می­نامم! آنها به لوازم نه تامه. اما لازم بیداری زندگی می­توانند تبدیل شوند. امروز به یک آرامش و طمأنینه­ی تاریخی برای استمرار حرکت نیاز داریم. آرامشی که از یک نگاه و از یک شناخت، نسبت به هستی، جامعه، انسان، طبیعت، ملت و ... جایگاه ما در آن بدست می­آید...

چه باید کرد

در هنگامی که استبداد پیروز شده بود و پای آزادیخواهان سست و نفس­ها حبس و چه آزادگانی در ته چاه در انتظار رستم. در این هنگام و هنگامه است که کوچه­ای در پهنه­ی ایران مادر بنام کوچه امیرخیزی دست به مقاومت و ایستادگی می­زند! آخرین سنگر می­ایستد تا سنگرهای دیگر به او بپیوندند و حوزه­های مقاومت گسترده شوند. و اینسان دوباره موج آزادی و آزادگی است که بر استبداد غلبه می­کند. امروز نیز ما نیازمند حرکت از هسته مقاومت به حوزه مقاومت و سپس ایجاد جریان و خیز مشروطه هستیم.

بسیاری از ما مشغول مبارزه­ایم. مبارزه­ای جدی، با بی­تابی و جستجوی راهل! اما هنوز نمی­توانیم به هم بپیوندیم و مبارزه­های ما جدا جدا و همراه با تنش با یکدیگر است. چرا که پایه اتحاد، خوی­ها و خصال­ها و آگاهی­های شخصی شده است. و راهکارهای عمدتاً ناکارآمد و الگوبرداری از مبارزه­های به ثمر رسیده در جاهای دیگر: ما آدم­ها را به داخل لباس­های رنگی در می­آویم نه لباس­ها را بر تن آدم­ها. این آدم­ها هستند که یک شیوه مبارزه معنا می­بخشند نه اینکه رنگ­ها و روش­ها برای خود اصالتی داشته باشند. راه­کارها به ایده­ها و ابتکارها جواب نخواهند داد مگر آنکه در درون یک جریان مطرح شوند و از روحی برآمده باشند. اولین سئوال برای هر مبارزی این است که در کجای مبارزه ایستاده و چه نقشی بر عهده اوست و رفتارها و کردارهایش را از چه روحی باید خلق کند؟!

اولین جواب این است: ما هرکدام چه یک تن، چه بسیار در جریان مبارزه هسته­های مقاومتیم. هسته­هایی که روحش از خرد و هدفش مشروطه است. نقش­های خود را در این مبارزه شناخته و به رسمیت بشناسیم.

پاینده ایران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:6  توسط کیان مهر  |